سيد محمد باقر برقعى

3709

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

قول و غزل رندى كه ره به خلوت سرّ كلام يافت * منشور تيغ را ز سكوت نيام يافت مفتى عاشقان جهانش حلال كرد * اشراق را كه شحنهء شهرش حرام يافت پرسيدم از شهيد تو احوال كار ، گفت : * عظم رميم راحت روح عظام يافت زخمى كه در شب جگرم نعره مىكشيد * از يمن تيغ حضرت او التيام يافت آن نقد لعل نام كه مقبول خاص بود * در كار عشق كرده شد اقبال عام يافت غير از دلم كه واسطهء بستگان توست * مشكل كسى زدودهء جم را ز جام يافت تفسير حسن با قد تو معتبر فتاد * معناى عشق با دل من حدّ تام يافت برخيز تا به عالم و آدم شود نثار * آن طرفه‌اى كه سرو تو اندر قيام يافت كس ناله برندارد از اين دست تا ابد * يعنى غزل به دور تو حسن ختام يافت شب آينه‌ها شبم ، شبى كه تو رفتى چه دردآور بود * سياه‌روى ز من هم سياه‌روتر بود به چشمهاى تو در حال گريه مىمانست * كه از سلالهء شبهاى دور و ديگر بود فضا چو ديدهء من سرد و تيره و غمناك * ز برگ‌ريز هزاران هزار اختر بود در آن غروب زمين غريب را ديدم * كه همچو آب در آواز خود شناور بود در آن شب آينه‌ها با ستارگان رفتند * كه عصر رجعت تصويرهاى بىسر بود تمام پنجره‌ها بسته شد در آن شب چون * « در » از تظاهر « ديوار » ها مكدّر بود گياهها همه آرام گريه مىكردند * پرترنّم مرغان ، ز اشك و خون تر بود تو رفته بودى و طرح تنت هنوز به جاى * به روى گسترهء خوابناك بستر بود مجال گريه در آن شب نيافتم هرچند * كه آن جدايى بيگانه گريه‌آور بود مهتاب شراب نهال شعر رنگين در شراب ناب مىرويد * كه نيلوفر چو زورق افكند بر آب مىرويد ز موج مى مكن پروا كه گوهرياب اين دريا * صدفهاى اميدش در دل غرقاب مىرويد برو اى صبح بيدارى كه در مهتاب مى امشب * گل شعرم درون دره‌هاى خواب مىرويد فروغ باده مىرقصد به چشمان مىآلودم * ز گلدان شب اخترشكن مهتاب مىرويد